تقاص ظلم

نگارم آمد و هم زد تمام روزگارم را

الا لعنت برا آن روزی که دیدم من نگارم را

نگارینا چه بد کردی تو بر این خسته ی غمگین

رسد روزی که بد بینی تو هم این روزگار حتما

امید من بر آن روز است که تو بینی به چشم‌ خود

چها کردی چها کردی که بد بود این خطا حتما

ولی آن روز دیر است و هیچ جای جبران نیست

یقین من هم در آن ساعت خورم غم جای تو حتما

اختر من با رقیبانم کماکان در کلنجارست

رسد روزی که من پشتش به خاک افکنم حتما

سپردم من تو را دست خدای کائنات

یقین دارم که می‌گیرد تقاص ظلم تو حتما

۱۴۰۵/۳/۲

شرم ترس

چهل شب زندگانی با غم و درد و آه و اشک
چهل شب زندگانی با دوستان نادیده بی شک
زندگی نیست
مردگانیم
در حبس نفس
در جدال با وجدان های مرده
این چه تقدیریست یا رب
ماندن و دیدن
بلکه گویا هزاران بار مردن
یارب این زندان چه می‌ارزد به این ننگی که تا دنیاست بر پیشانی ما همچون نشانی مایه ی شرم است
شرم از ترس است و از ترس است و از ترس است
یا رب این ننگ را زدودن .... هرگز نتوانیم .
شرمساریم از شما
چیره بر ما دنیا
شاد باشید هر کجا هستید ای نامتان جاوید
خانه هاتان روشن و پرنور ....
هرچند دور

سیلاب اشک

داغ دلی که بر دل ما رفت ناگهان
زخمی کشیده بر کالبد روح خسته مان

آن آتشی که سرد شود در طی زمان
نیست داغ حسرت بر جای مانده مان

این داغ سرد نگردد به این سادگی
این خون پاک نگردد به این سادگی

با جوی جاری شده از چشمه های من
این شعله خاک نگردد به این سادگی

سیلاب اشک‌های جاری شده از دیدگان‌مان
ویران کند خانه ی جورتان به سادگی

به مناسبت چله غم جمعی مان

اسارت غم

ذوقی نماند
شوری هم
نگاه میکنم از دریچه غم
به روزگاری
که دیگر امیدی هم نیس
به کور سویی ...
روزنه ای ...
معجزه هم که دریغ !!!
میمانی خودت و سایه ی غمی که چنان محصور کرده و محیط شده که راه فراری هم باقی نگذاشته
میمانی اسیر
بی شوری
بی ذوقی
و ناامید

سوت پایان

تا پیش از این هیچ تصوری از عدد چهل نداشتم و همیشه اونو دورتر از این ها میدونستم

تا حالا که دیگه چهل هم داره تموم میشه 

وقتی بر میگردی به راه طی شده تو این چهل سال نگاه می‌کنی و یه بررسی کلی انجام میدید میفهمی که عمر آدم اولا کوتاه تر از اونیه که فکرشو بکنی و سرشار از حسرتهای کوچیک و بزرگیه که متاسفانه اگه بینش و روشن‌بینی امروز از ابتدا بود خب میشد جور دیگه ای این زندگی رو زندگی کرد ولی متاسفانه اینکه میگن جوونی و خامی به قدر خیلی زیادی درسته .

 هزینه ای که برای فهمیدن این مهم می‌دیم خیلی گزاف و سنگینه و به قیمت فرصت زندگی ای که فقط یکبار به هر کسی میدن که زندگی کنه و متاسفانه وقتی اینو می‌فهمه که دیگه فرصتی برای زندگی نیست یا اگرم باشه دیگه حالی نمی‌مونه .

ازین جهت هست که چهل رو عدد کمال می‌دونن . البته نه به اون معنا که هر چهل ساله ای کامله ، نه ابدا‌ ، ازین جهت که فرصت رو برای کمال داشته و هر کسی در چهل سالگی به هر جایی که رسید و هر رتبه ای کسب کرد منتهای استعداد وجودی هست که می‌تونه کسب کنه و این آدم اگه به جای چهل سال چهارصد سال دیگه ام مهلت داشته باشه ته تهش همینه و لا غیر .

عمر گذشت و فرصت ها مثل ابرهای آسمون یکی یکی رفتن و جز حسرت چیزی نموند و تو میمونی و حس آدم مغبونی که تمام داراییش و سر ندانم کاری و غفلت باخت .

چه هزینه ی سنگینی بود

وقتی میفهمی دیگه فرصتی برای بازی نداری و کم کم باید منتظر سوت پایان باشی در حالی که بازنده زمین تو هستی

اونجای که سر بالایی تموم میشه و با سرعت و شتاب میری به سمت پایان