تا پیش از این هیچ تصوری از عدد چهل نداشتم و همیشه اونو دورتر از این ها میدونستم

تا حالا که دیگه چهل هم داره تموم میشه 

وقتی بر میگردی به راه طی شده تو این چهل سال نگاه می‌کنی و یه بررسی کلی انجام میدید میفهمی که عمر آدم اولا کوتاه تر از اونیه که فکرشو بکنی و سرشار از حسرتهای کوچیک و بزرگیه که متاسفانه اگه بینش و روشن‌بینی امروز از ابتدا بود خب میشد جور دیگه ای این زندگی رو زندگی کرد ولی متاسفانه اینکه میگن جوونی و خامی به قدر خیلی زیادی درسته .

 هزینه ای که برای فهمیدن این مهم می‌دیم خیلی گزاف و سنگینه و به قیمت فرصت زندگی ای که فقط یکبار به هر کسی میدن که زندگی کنه و متاسفانه وقتی اینو می‌فهمه که دیگه فرصتی برای زندگی نیست یا اگرم باشه دیگه حالی نمی‌مونه .

ازین جهت هست که چهل رو عدد کمال می‌دونن . البته نه به اون معنا که هر چهل ساله ای کامله ، نه ابدا‌ ، ازین جهت که فرصت رو برای کمال داشته و هر کسی در چهل سالگی به هر جایی که رسید و هر رتبه ای کسب کرد منتهای استعداد وجودی هست که می‌تونه کسب کنه و این آدم اگه به جای چهل سال چهارصد سال دیگه ام مهلت داشته باشه ته تهش همینه و لا غیر .

عمر گذشت و فرصت ها مثل ابرهای آسمون یکی یکی رفتن و جز حسرت چیزی نموند و تو میمونی و حس آدم مغبونی که تمام داراییش و سر ندانم کاری و غفلت باخت .

چه هزینه ی سنگینی بود

وقتی میفهمی دیگه فرصتی برای بازی نداری و کم کم باید منتظر سوت پایان باشی در حالی که بازنده زمین تو هستی

اونجای که سر بالایی تموم میشه و با سرعت و شتاب میری به سمت پایان