گاهی پرده های زندگی بر خلاف بعضی دیگر آنقدر غیر قابل پیش بینی و تصورند که انسان را مات و مبهوت سحر و جادوی خود میکند .

دیوانه ایست برای خود این زندگی

گاه چنان ماهرانه افسونگری میکند و ساحرانه طنازی ، که انسان فراموش میکند چه مار خوش خط وخالیست و گاه طوری شرر به تمام هستی فرد میزند که مات میمانی آیا همان بود که باغ سبز نشانمان میداد !

باغ سبز ارزانی اش ، کاش کمی مهر و عطوفت هم سرش میشد این زندگی

دیدن بعضی صحنه های آن هر چقدر که سخت و ضمخت باشی ، آبت میکند .

دیدن ناله های خانواده ای که تو هم در بد بینانه ترین حالت ممکن جزیی هر چند کوچک از آنی ، هر قدر هم کدورت ها پرده های ما بین را ضخیم تر کرده باشد ، غیر قابل تحمل است .

وقتی برای تحویل دختر بچه ی کوچکی که با  لباس سفید آرام خوابیده ، طوری که انگار هیچ وقت در این دنیا جایی نداشته ، میفرستندت  و بهت زده حیران میمانی و آنگاه که چلوار سفید را کنار میزنی تا مطمئن شوی و به خودت بقبولانی که خواب نیستی ، حق داری زمین و زمان  را شماتت کنی و به این افسونگر پیر لعن ونفرین نثار کنی .

به پدر بزرگ آرزو به دل مانده ای که تمام امیدش را تاراج رفته میبیند حق میدهی اگر با کفر گویی های ظاهری معشوق فراری را پرستش کند .

حق میدهی وقتی برای تسلای خاطر قدم به افکار پریش مادر مجنون و شیدا میگذاری به طرفة العینی همه چیز وارونه شود و رجاله های به ظاهر دوست  تسلای خاطرت شوند .

مسخره بازی ایست این زندگی

چنان مبهوت میکند ، چنان قدرت به رخ میکشد ، چنان دهن کجی میکند ، چنان "هل من مبارز " میطلبد که بیا وببین .

کاش قدرتی بود این دیو هفت سر بد مست عربده کش بی همه چیز را سر جایش  نشاند اما افسوس ... .