درخت تنومند و سایه گستر بیشه که افتاد ... خبر مثل بمب بین اهالی آبادی پیچید.

تبر به دستان ، خرد و کلان به سوی بیشه روانه شدند .

همه ی آنانی که تا پیش از این نه جرأت نزدیک شدن به چنین درختی را داشتند و نه توان قطع آن را در وجود خود میدیدند .

حتی آنان که جسارت زخم وارد کردن به بدنه ی زمخت درخت را نداشتند نیز با تبر هایی در دست روانه شدند تا از این نمد آماده کلاهی برای خود تدارک ببینند .

تا بدانجا که برای تکه و پاره کردن و سهم خواهی نزاع در گرفت و هر کس به نوبه ی خود سهم بیشتری ازین سفره ی گسترده شده طلب میکرد .

کم کم خبر به آبادی های مجاور هم رسید و کفتار صفتان دیگری به سوی بیشه عازم شدند .

کسی به ناله های درخت زخم دیده و پیکر شکسته توجهی نمیکرد و کمر همت به نابودی آن بسته بودند .

یاداوری روزهای گذشته که زیر سایه سار سخاوتمند او می آرمیدند هم اثر بخش نبود .

گوش ها سنگین تر از آن بود که صدای رنجور درخت را بشنوند .

تا جایی که دیگر صدایی ازو در نیامد و مأیوسانه به تلاشهای مذبوحانه ی این قوم کفتار صفت چشم دوخت و با دیدگانی بی فروغ و نا امید به آخرین ضربات دردناک تبرهاشان می نگریست .

اما نمیدانست وجود یک شاخه ی کوچک که علی الظاهر به کار کسی هم نمی آید به او زندگی دوباره خواهد بخشید و سالها بعد همین قوم تبر به دست در زیر سایه ی آن خستگی یک روز تلاش را می اندازند و درخت نو پا سایه ی خود را بر روی همهگان می افکند ...

زیرا طبیعت یک درخت چنین است و همیشه تبر به دستانی در کمینند تا درخت بیشه که افتاد گردش جمع شوند !.



پ . ن :متن فوق برداشتیست آزاد از یک ضرب المثل قدیمی و واقعیتی تلخ از طبیعت زشت و خشنی که در آن به سر می بریم .