بايد كه ...
باید که ساده بود
مانند قطره آبی که می چکد از سقف آسمان
باید که سرد بود
مانند برف زمستان
باید سکوت بود
چون تکه های سنگ
باید که دور بود
دور از تمامی آنان که عشقشان
در مشتهاشان به سکه بدل شد
و قلبشان در جیبشان تپید
باید فرار کرد
زیرا که قاضی شهر امروز
حکم به اعدام عشق داد
این را شنیده ای ؟؟
امروز، روز گریز است برای ما
ما عاشقان که ادعای عشق می کنیم
فقط ادعا .....
اما کجا ،
کجا می توان گریخت؟
وقتی که هیچ کس ما را پناه نمی دهد
وقتی که چشم های همه در جستجوی ماست
باید کجا گریخت؟
غیر از حصار خلوت تنهایی ؟؟!!
باید که در حصار خلوت تنهایی بنشینیم
خاموش و ساده و سرد
باید که قلبمان را
از سینه دور کنیم
باید که عشق را از ذهنمان بزداییم
باید که پست باشیم
در این دیار پست
اما برای ما چون این نمی شود
باید که درد را با جان و دل خرید
باید شکنجه شد
باید که زجر کشید
باید که ......
بگذریم
ما را همین بس است !.
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم