بايد كه ...

 

باید که ساده بود

 مانند قطره آبی که می چکد از سقف آسمان

 

 باید که سرد بود

 مانند برف زمستان

 

 باید سکوت بود

  چون تکه های سنگ

 

 باید که دور بود

 دور از تمامی آنان که عشقشان

 در مشتهاشان به سکه بدل شد

 و قلبشان در جیبشان تپید

 

 باید فرار کرد

 زیرا که قاضی شهر امروز

 حکم به اعدام عشق داد

 این را شنیده ای ؟؟

 

 امروز، روز گریز است برای ما

 ما عاشقان که ادعای عشق می کنیم

 فقط ادعا .....

 

 اما کجا ،

 کجا می توان گریخت؟

 وقتی که هیچ کس ما را پناه نمی دهد

 وقتی که چشم های همه در جستجوی ماست

 باید کجا گریخت؟

 غیر از حصار خلوت تنهایی ؟؟!!

 باید که در حصار خلوت تنهایی بنشینیم

 خاموش و ساده و سرد

 باید که قلبمان را

  از سینه دور کنیم

 باید که عشق را از ذهنمان بزداییم

 باید که پست باشیم

 در این دیار پست

 اما برای ما چون این نمی شود

 باید که درد را با جان و دل خرید

 باید شکنجه شد

 باید که زجر کشید

 باید که ......

 بگذریم

 ما را همین بس است !.


خیالات شب مهتابی

 

رقص زبانه های آتش بیننده را به گذشته های دور میبرند

و سایه روشن های نور آتش ، پرده های نمایشنامه ی  موزیکال طبیعت را رقم میزنند

زبانه هایی که با حرکات موزون و ظریف خود در مصاف نسیم ملایم ساحل خروشان شبانگاهان به مثابه بالرینی زیبا سمفونی طبیعت را به نمایش میگذارد.

اما سبب چیست همه ی زیبایی ها در این طبیعت به ظاهر زیبا دیری نمیپاید ؟!

بهار هنوز زیبایی های خود را به رخ ناظران بوم نقاشی نکشیده نوبت به تابستان گرم و سیاه و سوزان میرسد .

تا دیوانه وار به چیزی دل میبندی سنگ حوادث روزگار حباب علایق را در هم میشکند .

هنوز چشمانت به رنگهای پاییز عادت نکرده برف سخت زمستان همه ی آن نشاط و زیبایی را مانند چلوار در بر میگیرد تا برای همیشه هر سفیدی ای را که دیدی تداعی گر کفن سرد زمستان باشد .

چیزی نگذشته و هنوز افکار و خاطرات ، مانند سیبل تو را اماج حملات پی در پی خود قرار داده اند و به جوابی نرسیده ای که میبینی زبانه های آتش جاشان را به تلی از خاکستر داده اند و تو میمانی و سرمای بامدادی ساحلی خروشان با نسیمی که دیگر به نسیم نمیماند .

و باز هزار باره به این می اندیشی که آری ، عمر لحظه های ناب کوتاست

تا به خود بجنبی از کف رفته و جز آهی از ته دل و از سر حسرت ، ثمن دیگری عایدت نمیگردد .