مرگ بی فریاد
اولین برگ از فصل زندگی من برای همگی ما پیام آور پایان زیبا ترین و پرحرارت ترین
فصل خداوندیست و یا در حقیقت ، تمام هستی نوید پایان آن را میداد و میدهد .
انگار از همان ابتدا این نشانه ای بود برای اینکه بدانم با شروع داستان من داستان
های زیبای بسیاری تمام شدند و باید تمام زیبایی ها را درقالب افسانه ها نظاره گر
باشم .
داستان زیبای آزادی
داستان زیبای محبت و صفا
داستان زیبای یک رنگی
داستان زیبای فداکاری و گذشت
داستان زیبای مهر ورزی و وفا
و داستانهای بسیاری که در جامعه آن روز و این روز دیگر کمتر اثری از آن می بینیم
ودیگر مثل افسانه های پر شور در عصر های بسیار دور که هر خواننده ای با خواندن
آن به صداقت ، صفا ، عطوفت ، مهر و زیبایی سرشار آنان ، ( با کمترین امکانات
رفاهی ) پی می برد .
صد حیف و هزاران افسوس که دیگر اثری از آن نیست و انگار در عصر آهن و فولاد
و سازه های بتنی، قلب ما را درون کلاف هائی از فولاد محبوس کردند و برای اینکه
از میراندن آن هم مطمئن شوند اطراف آنرا با بتن اندود کردند تا دیگر کسی کوچک
ترین شکی به خود راه ندهد که راه نفوذی برای این قلبهای نیمه جان باقی نمانده
تا با آن نیرویی بگیرد و این حصار تنیده شده ی غیر قابل نفوذ را کنار زند .
برای دل هم چو منی که این واژه ها معنایی ندارند و نمی دانم مسبّب اصلی این
مصیبت کیست؟؟
من !!!
ما !!!
خانواده !!!
اجتماع !!!
... ...
به راستی چه کسی مسبب اصلیست؟!!
من که فکر میکنم هر کسی مسئول اعمال خودشه و نباید دنبال مقصر گشت.
هر چند به این هم معتقدم دیگران هم میتوانند بر روی ما تاثیرات زیادی داشته
باشند ، ولی در نهایت تصمیم نهایی با خود شخصه و نمیشه کسی رو مجبور
به عملی کرد که علاقه ای به انجام آن نداره .
بگذریم ...
داشتم می گفتم آخرین روزهای این فصل زیبا همیشه برای من تلخ بود و هست
و فکرمیکنم تا هستم هم تلخی آنرا بر روی کامم مزمزه کنم و آرزو میکنم هر چه
زودتر روزی برسه که دیگه نباشم تا مجبور به چشیدن این زهر نفرین شده باشم .
تلخی این روزگاربرای من به مسابه جام زهری است که ناگزیر به نوشیدن آنی در
حالیکه میدانی با نوشیدن آن .... .
همیشه این جام را نوشیدم به امید خلاصی ولی غافل از اینکه این جامیست
متفاوت با عرف و نه تنها خلاصی در پس آن نیست بلکه غل و زنجیر روزگارسنگین
و محکمتر میشود و کور سوی امیدی هم که برای رهایی مانده را به یأس مبدل
میکند و مرا به سوی پاییزی زشت که زمستانی کریه تر از خود را در حجاب پنهان
کرده می برد تا هر لحظه بیشتر و بیشتر شرنگ آنرا به من بچشاند و باز بیشتر
به این کلام قیصر امین پور ایمان می آورم .
حس بدی که به پاییز دارم محدود به این سالها نیست چون که همیشه این فصل
زیبا و این نعمت الهی برایم نقـمت بود و همیشه از اینکه اولین ساعات و روزهای
زندگی من منتهی به این فصل برزخی شده حس خوبی نداشتم .
**********************
کسی باور نخواهد کرد
اما من ، به چشم خویش میبینم
که مردی _ پیش چشم خلق _ بی فریاد میمیرد
نه بیمار است _ نه بردار است
نه در قلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من ، به چشم خویش میبینم
به آن تندی ، که آتش میدواند در نیزار
به آن تلخی ، که میسوزد تن آئینه در زنگار
دارد از درون خویش می پوسد
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد
فرو میریزد از هم
در سکوت مرگ ،
بی فریاد
چنین مرگی که دارد یاد ؟
کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟
نمی دانم .
که این پیچیده با سرسام این آوار
چه میبیند در این جانهای تنگ و تار
چه می بیند در این دلهای نا هموار
چه می بیند در این شبهای وحشت بار
نمی دانم
ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تند سوز ، اشک تا گردن زوالش کرد
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را
کسی باور نخواهد کرد
***************************
و اینگونه بودکه شمع 25 سالگی من هم تموم شد و یابه قول فریدون مشیری
اشک تا گردن زوالش کرد .
بدرود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم