پست قبل در مورد سفر نوشتم

 سفری که به دلایلی  عنوان ِ نبرد ِ خیر رو به اون دادم

 یکی از مصادیق این سفر، " اگه بخوام درست تر بگم، نبرد " جدال ِ بین عقل و احساسه

 اونجا که احساس میخواد تو رو به سمت خودش بکشه و هیچ حریفی هم جلودارش نیس

 اونجا که حاضر میشه از همه چیز مایه بذاره

 اونجا که همه ی مرزها میشکنه

 اما بالاخره یه جایی  باید این احساس رو مهار کرد  و جلوی تکتازی اونو گرفت

 چرا که ممکنه تو رو با خودش به نا کجا آباد بکشونه

 احساس خوبه اما تا اونجا که عقل رو ضایع نکنه

 زیاد این جمله رو شنیدم که میگه " انسان با احساس زنده است "

اما به نظرم زیاد درست نیست چون این احساس یه جاهایی آدمو به نابودی میکشونه و برای خرج کردن ِ احساس هم باید محدودیت هایی قائل شد و عقل رو بکار انداخت  تا درست و به جا صرف شه .

به نظرم همه ی ما یه برهه ای از زندگی باید بشینیم و فقط و فقط به خودمون و چیزایی که توو زندگی میخوایم فکر کنیم تا بتونیم برای رسیدن به همه یا بخشی از اون برنامه ریزی کنیم .

 باید بشینیم  و اهم و مهم رو انتخاب و اهم فالاهم  رو دستچین کنیم و برای تک تک اونها برنامه زمانبندی شده ی دقیق داشته باشیم .

 باید نشست نقشه ی سفر رو پیاده کرد و مسیر حرکت رو با توجه به بهترین مسیر ممکن انتخاب کرد .

 باید جایگاه جامعه و انتظارات خودمونو از مردم  مد نظر قرار بدیم تا دچار زیاده خواهی از مردمی که بعضاً معنی سفر رو نمیفهمن نشیم .

 باید قدرت خودمونو مطابق با خواسته ها و دستیابی به مقصود تقویت کنیم و بدونیم که قدرت صرفاً وسیله ای برای رسیدن به هدفه  و اگر خود ِ قدرت به هدف تبدیل شد دیر یا زود روو به صاحبش بر میگرده و باعث نابودیه صاحبش میشه .

 باید دشمن ها رو شناخت و اونها رو به شکل مشکلات و سنگهای کوچک و بزرگی  دید که جلوی پای مسافر سبز میشن و باعث ِ این هستن که شخص تنبلی رو کنار بذاره و تلاش رو جایگزین  کنه تا به هدف غائی برسه و در واقع با وجود ظاهر ِ نا زیبا و کریهی که از خود نشون میده ، ابزاریه برای تحقق خیر در زندگیه انسان .

نکته ی مهم اینجاس ، گاهاً در مواقع حساس همین مشکلات ِ کوچکی که به دلیل عدم شناخت صحیح ، اونا رو بزرگتر از اونی که هست میبینیم ممکنه حتی هدف ِ مسافر رو تحت الشعاع قرار بده و مسافری که گاها تا رسیدن به مقصد راه ِ طولانی ای پیش رو نداره رو از ادامه نبرد منصرف کنه .

 گمشده داشتن و یا به عبارتی آرمان و آرزوی جاودان بشر .  تا زمانیکه به حقیقت ِ اصیل و پایدار زندگی دست نیابیم همچنان دنبال گمشده میگردیم .

 و مهمترین مرحله ی سفر مبارزه ای که تار و پود زندگی از اون بافته شده و هدف ِ اون هم ظاهر ساختن و تقویت نیروها و توانمندی های انسانه  و هر لحظه با هر تصمیم و هر انتخاب مجال ِ بروز پیدا میکنه .

 با همه ی این حرفها ، تنها انسانی که ایمان داشته باشه و بشه این ایمان رو توو لحظه لحظه ی سفر در وجودش احساس کرد و این ایمان توو وجودش نهادینه شده باشه ، به هارمونی زیبا و دلنشینی با کائنات میرسه و در حالیکه از جد و جهد دست بر نمیداره در عین حال خودشو به دستان مهربان ِ خدایی میسپره که بهترین راه رو برای رسیدن به رویاها جلوی پاهاش قرار میده .

 

دستان زیبای خداوندگار هستی در لحظه لحظه ی زندگی قرین تان باد .

 

 


پ . ن 1 : این پست میتونه ادامه ای باشه برای پست قبل و چون عده ای در مورد ِ این سفر پرسیده بودند بد ندیدم بیشتر در مورد ِ اون بگم شاید درسهای اون برای بقیه هم مفید باشه

 پ . ن 2 : احساس میکنم بین ِ عدده این پست و مطالب ِ اون رابطه معنا داری باید وجود داشته باشه

 پ . ن 3 : خرافاتی شدیم رفت