هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
با عرض درود و سلام خدمت سروران عزیز خودم
این پست میخوام یه شعر از بانو فروغ فرخزاد به اسم پاسخ رو بنویسم .
به نظـر من این شعر میتـونه یه پاسخ دندان شکـن به خیـلیها باشه که با عوام
فریبی، برای خـودشـون تقدس ایجـاد کردند و هر کس که با سلایق به عاریه
گرفته شده اونها مخالفت کنه رو تکفیر میکنند .
به نظر من افرادی مثل فروغ نه تنها در زمان حیاتشون غریب بودند، غربت
اونها به بعد مرگشون هم کشیده شده و متاسفانه شاهدیم که درمحافل مثلا ادبی
این مرز و بوم نهایت جسارت وبی ادبی به ساحت فروغ فرخزادها میشه .
من هر چه کمتر توضیح بدم بهتره چون این شعر به تنهایی باز گوی خیلی از
این مسـائـل هست و شرح دادن شخصی چون من جز ایجاد خلــط مبحث ثمر
دیگری نداره .
امیدوارم لذت ببرید .
بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را زغم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم
زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جر يده عالم دوام ما
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم