همسفــــــر
شب پرده ی سیاه خود را بر همه جا گسترد
و چراغهای شهر حفره ای در سیاهی شب گشوده اند
و من و تو ...
در دل این شب تیره
بر بلندای این شهر هزار رنگ
و این سرزمین مادری غریبه با من و تو
نشسته ایم و به سوسوی روشنایی سرزمینمان می نگریم
و هزاران خفته در خواب ناز را به گواهی می طلبیم
و خود را مهیای سفری می کنیم بی پایان
در جاده های نا معلوم زندگی
تو محو تماشای من
و من غرق در افکاری پریشان
و باز این منم که خود را به نگاه مصمم و پر ز رازت می سپارم
دست در دستانت گره میزنم
تا پا در مسیری بگذاریم نا شناخته
و با اتکا به هم
تکبه بر ایمان
از این جاده ی پر پیچ و خم بگذریم
و این نداست که مرا به خود میخواند
" کمربندت را ببند همسفر "
" اردیبهشت یکهزار و سیصدو هشتاد و هفت "
پ . ن : مطلب فوق نوشته ی ویرایش نشده و بر گرفته شده از یک رویداد خاص در سالگشت روزی به یادماندنیست که با وجود گذشت بیش از یکسال از نگارش اون تا به حال نشده بود جایی اونو بنویسم و فقط روو یه برگ گزارش روزانه نوشته شده یود
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم