داستان ما
داستان عمر
اپیزود اول :
تمام دوران کودکی برای غالب نوع بشر فارغ از درگیری های ذهنی متداول افراد به سرگرمیو بازیگوشی و شیطنت های کودکانه میگذرد. کنار خوشی ها غم و درد و رنج هست اما گذراست.
اپیزود دوم :
گیر و دار بلوغ حداقل برای هم نسلان ما دوران تلاطمات روحی و عاطفی و استرس های گاه و بیگاه درس و آینده شغلی و مشغله های گاه و بی گاه عاطفی که بازم در نوع خودش بعد از سالیان شیرین و جذابه ولی در بزنگاه ها سخت و شکننده است.
اپیزود سوم :
جوانی و شور عشق و تلاش و تلاش و تلاش برای رسیدن ها و گاها نرسیدن هاست. رسیدن به هدف و عشق و کار و کمال. نرسیدن در نتیجه شکست های کاری و تحصیلی و روحی و عاطفی... ولی چون هنوز قوه ی جوانی و قدرت ریسک نسبتا بالا هست در لحظه میشه زد زیر میزو و دستی رو کشید و برگشت از نو شروع کرد و گاها هم نتیجه دور زدن بهتر از ادامه دادن به دور تسلسلیه که نوع بشر در نتیجه اشتباه یا کاهلی یا عدم محاسبه درست دچار گشته است.
اپیزود چهارم :
میانسالی که برای قلیلی شیرین و سر شار از موفقیت نتایج انتخاب درسته و زمان بهره برداری از محصولات درختان غرس شده در هر زمینه ایه ولی برای کثیری دوران روزمرگی و حسرت و پیچ و تاپ خوردن در دور باطل مبتلا به نتایج زندگیه که نه میشه و نه ممکنه که از اون خارج شد و نجات از اون بیشتر شبیه معجزه اس که اغلب هم اتفاق نمیافته و باید سوخت و ساخت و دم نزد و فقط میشه دید و تحمل کرد و گاها سیگاری آتش زد و دود اونو همراه با آهی از سر استیصال با نفرت هر چه تمام به بیرون داد.
اپیزود پایانی :
کهن سالی و پیری مثل یک بسته ای وا نشده است ولی برای افرادی از نوع من بعید میدونم چیز دندون گیری باشه که گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس... ما که از بهار و تابستان و پاییز چیزی ندیدیم زمستانم تنها میتونه پیکر رو خشک کنه ولی ریشه اونقدر عمیقه که تمام این بدن خشک خزان زده رو برای سالیان سر پا نگه داره تا از درون بپوسه... نه جسارتی هست و نه توانی و نه قدرت حرکتی و نه انگیزه ی شروعی... تلاشی عبس برای پایانی بهتر که تضمینی در اون نیست... جرأت پایان هم نیست. باری به هر جهت که میگن همینه....
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم