جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

 

عدالت توو فرهنگ لغتهای فارسی به معنی " دادگر بودن ، انصاف داشتن وعادل بودن " اومده و دادگر هم به کسی میگن که ضد ظلم تلاش میکنه .

تا اینجاش که بحثی نیس و همه ی ما روو کاغذ اینا رو قبول داریم ولی مشکل از جایی شروع میشه که میخوایم واژه ها رو توو زندگی روزمره پیاده کنیم و اونجاس که میبینیم مسائل مکتوب توو کتابا رو نمیشه توو جریان زندگی ملموس دید .

نمیدونم عدالتی وجود داره یا نه ؟!!! ... اما چیزی که میبینم اینه که ظلم داره بیداد میکنه و همیشه اونایی که بیشتر از همه واسه عدالت گریبان چاک میکنن بیشتر از همه به این ظلم دامن میزنن .

... .

آخه چرا بچه به این کوچولویی ، به این نازی ، مث ماه ... باید روی ویلچر ( شما بخونید صندلی چرخ دار) بشینه و اونوقت من لندهور روی دو پام راه برم و برای عالم و آدم خط و نشون بکشم که .... .

آخه مگه اون بچه چه گناهی داشت ؟!!! به چه جرم ؟!!! .... آخه مگه به کی ظلم کرده ؟!!!

د ِ آخه انصاف هم خوب چیزیه .

....

امروز وقتی اون دختر کوچولو رو دیدم چند دقیقه بی اختیار واستادم و فقط نگاش کردم

آروم ، بی سر و صدا ، روی ویلچر نشسته بود و به طرز بامزه ای هم عروسک سبز رنگش رو روی پاش گذاشته بود و به رو به رو خیره شده بود .

درسته کوچولو بود ، درسته .... اما یه نیرویی توو چشاش بود که آدمو سر جاش میخکوب میکرد

کمتر پیش اومده بچه ای توجه منو به خودش جلب کنه اما تا به حال نسبت به هیچ موجودی این احساس رو نداشتم ... خیلی دوس داشتم برم جلو و اسمشو بپرسم و باهاش صحبت کنم و لپ های گوشتالوش رو ببوسمو بگم عزیزم تو تنها نیستی!!!!!!!!

اما بیشتر از مادرش خجالت کشیدم که همراهش بود و نمیخواستم فک کنه توجه من از سر ترحم و دلسوزیه .

همیشه سعی کردم اگه با کسی رو به رو شدم که علی الظاهر از یه نوع معلولیت رنج میبره طوری باهاش برخورد کنم که احساس نکنه با بقیه مردم فرق داره و یا احساس کمبود کنه و اینجا هم بیشتر از همه از دلگیر شدن مادر ِ این کوچولو ترسیدم .

اما این یکی خیلی با بقه فرق داشت  ... کوچولو بود ... سنی نداشت ... شاید 3 یا 4 سال اما ابهتش منو گرفت ... مث یه کوه محکم سر جاش نشسته بود و به اون دور دور ها نگاه میکرد ... دوست داشتم برم جلو ... سلام کنم ... بگم دوس دارم بدونم داری به چی فک میکنی ؟! ... به چی خیره شدی که من نمیتونم ببینم ؟! ... ذهنت کجاها سیر میکنه ؟! ...

اما نشد

نمیدونم چرا ؟!!!

اما نشد ...

 


پ . ن 1 : توو این مدت که نبودم روال کار حسابی از دستم خارج شده و اصلا نمیتونم خودم و به روال قبل برگردونم . نمید.ونم چرا ؟! ... اما احساس میکنم این آدمی که داره اینجا مینویسه اون امین یکسال قبل نیس . ... چرا ؟!! ... اونم نمیدونم .

 پ . ن 2 : چی میخواستم بنویسم و چی از کار در اومد ؟؟؟؟ 

پ . ن 3 : خیلی سخته ... .

پ . ن 4 : 30 . 91 . 1420 . 7 . 105 . 95 .

 پ . ن 5 : داشتم به ابن فک میکردم جای نوشته رو با پی نوشت ها عوض کنم شاید بهتر باشه .