چرا ... ؟!!!
چند روز قبل برای سفارش کاری به یکی از شرکتهای نسبتا" معتبر تبلیغاتی رفتم ، همه چیز به خوبی انجام شد ... بعد از چک و چونه زدنای رایج وقتی چک دستمزد کار رو به مدیر شرکت نسبتا" معتبر تبلیغاتی تقدیم کردم و اون داشت زیر چشمی مرور میکرد ، انگار به چیز عجیبی بر خورده باشه با تعجب ازم پرسید :
- شما از کدوم ... پور ها هستید
وقتی من مثل همیشه دسپاچه گفتم: چطور ؟!!! .... دوباره پرسید:
با ر... ی نسبتی داری ؟
دیگه نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم وقتی دیدم مدیر شرکت نسبتا" معتبر تبلیغاتی شهر اسم ابوی محترم رو تمام و کمال بی هیچ کم کاستی میارن . ... خودمو زودی جم و جور کردم ، بعد از اینکه صدامو صاف کردم با افتخار گفتم :
پدرم هستند ... اما شما از کجا میشناسی ؟!!!
لحظه ای که در جواب من اسم و فامیل پدرشو برد و خودشو معرفی کرد مث اینکه چله ی زمستونی پرتم کردن تووی استخر آب سرد .
دیگه از اون احساس غرور خبری نبود و جاشو به شرمندگی داد که چرا نباید پسر یکی از اقوام خیلی خیلی نزدیک پدرم رو بشناسم !
معذرت خواستم و همینطور که ابراز شرمندگی میکردم ، فرمودند : حالا میفهمم که چرا اینقدر چهره ات آشناس ... از اول که اومدی تو فکر بودم که کجا دیدمت .
این زندگی عجیب غریب ما هم نوبریه والله ... خوبه توو یک شهریم و اینقدر با هم غریبه ایم ... هر چی فک میکنم چرا ، عقلم به جایی قد نمیده .
توو تموم مدتی که با هم صحبت میکردیم ذهنم درگیر همین بود و ناراحت بودم که چرا ... ؟!!
وقت خدا حافظی شد و باید رفع زحمت میکردم ... تنها چیزی که گفتم این بود
*به عمه چون سلام برسون !
ولی بعد با خودم فک کردم عمه جون چه نیازی به سلام من داره و چرا خودم این سلام رو خدمتشون عرض نمیکنم ؟!!!
واقعا" چرا؟!!!
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم