گـنــــــــــاه
عمـــــری در انتظار نشستم به پای تــو
در انتظـــار تو مانـــدن گنــــاه نیــسـت
در آرزوی وصــل تو چندی نشســــته ام
در آرزوی وصل تو ماندن گنــــاه نیست
تقدیــر گـفـته است کـه از تو حــذز کـنم
تقدیر را برای تو خوانــدن گــناه نیسـت
گفتم کــه خاک پای تو را سرمه می کنم
این سرمه را به چشم کشیدن گنـاه نیست
گـفـتم هــــزار بـار ز عـشــق تو مرده ام
ازعــشق تو شکستن و مردن گناه نیسـت
گـفـتم کــه بــــرده چشــم تو گــشتـه ام
زندانی نگـــاه تـــو ماندن گـــناه نیست
گفتم به عشق تو من شاد و ســر خوشــم
عمـری به عـــشـق تو ماندن گناه نیست
گــفـتی گــــناه کـردی اگر عاشقی کنی
گفتم گـناه بهــــر تو کــردن گناه نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۶ ساعت 6:37 توسط امین
|
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم