امان از ...
کاش تا این حد دیدمون محدود به جلوی پاهامون نبود
از این موجود دو پا هر چی بگی بر میاد و همیشه میخواد ندونم کاری های خودشو گردن هر کس یا چیزی غیر از خودش بندازه
یکی نیس به ماها بگه چقدر فراموشکاریم و واسه اینکه اینجایی که الان واستادیم بایستیم چقدر سگ دو زدیم و بالا و پایین دویدیم .
مهمترین دلیل از این شاخه به اون شاخه پریدن ما اینه که اهدافمونو احساسی انتخاب میکنیم و نتیجه اش میشه اینکه ، امروز جوون میکنیم برای چیزی و فردا با دست خودمون همه ی رشته ها رو ... .
همه اش بر میگرده به اینکه برنامه ریزی درستی نداریم و مهمتر از اون قدر داشته ها رو اونطور که باید نمیدونیم .
حالا مگه جرأت داری به این موجود دو پا بگی مقصر خودتی !!
چنان ژست حق به جانب میگیره و نگاه عاقل اندر سفیه بهت میندازه که مجبوری به خودت بگی ... دِ آخه به تو چه ؟!!!
هزار چراغ دارد و به بیراهه میرود بگذار برود تا که ببیند سزای خویش
اما مگه میشه ؟!!
کمترینش اینه با یه تلفن تموم روزت و بعضا" تموم هفته ات رو تلخ کنن وقتیکه یاد هق هق اون پشت تلفن میافتی
کاری هم از دستت ساخته نیس جز اینکه توصیه به آرامش کنی و یادآوری کنی شرایط امروز آرزوی گذشته ی نه چندان دور بود و مؤکد توصیه کنی دست به کارای احمقانه نزنه و صبور باشه .
اما کوو گوش شنوا ؟!!
نمیدونم چرا این روزا هر موقع یاد این مسئله میافتم این بیت میاد سر زبونم که :
هر کسی ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم