خیلی سالها قبل از این شاید قریب 30 سال قبل وقتی مادرجون بعد مدتها میومد خونمون و نهایتا با هزار التماس و درخواست دو روز نگهش میداشتیم وقتی میخواست بره ما میخواستیم  که بازم بمونه میگفت :

نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم 

الهی بخت برگردی ازین طالع که من دارم 

این جزو شعرایی بود که همیشه ورد زبونش بود ولی تو اون عوالم نمیفهمیدم یعنی چی 

امشب یهو یاد این و اون افتادم

یادش بخیر و روحش شاد