نشد ...
نشد...
چه تلخ است این واژه؛
وقتی تمامِ جانت را میگذاری
برای چیزی که از تهِ دل میخواهی،
اما سهمت تنها حسرت میشود.
نشد که بمانیم،
نشد که به آخرِ رؤیاهایمان برسیم،
نشد که دستهایمان در دست هم پیر شوند...
و چه غمانگیز است
وقتی هنوز دلت میخواهد،
هنوز دوست داری،
هنوز هزار حرفِ نگفته در سینه داری،
اما باید بپذیری که بعضی قصهها
با تمامِ عشقشان،
به سرانجام نمیرسند...
نه از آن رو که دوستداشتن کم بود؛
گاهی تمامِ جانت را هم که بدهی،
باز هم... نشد.
و چه تلخ تر
تمامِ جانت را پایِ خواستنی بگذاری
که سهمت از آن،
تنها حسرت باشد و یک عمر
کاش... کاش... کاش...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ ساعت 9:42 توسط امین
|
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم