آخرین بوسه‌ات، از سرِ اجبار بود؛

و من، غافل از سردیِ وداع،

گرمای آن را به حسابِ عشق گذاشتم.

تو لب بر گونه ام نهادی،

نه از اشتیاقِ ماندن،

که از ناگزیریِ رفتن...

و چه جانکاه است

گاه ، واپسین بوسه،

نه سرآغازِ وصال،

که مُهرِ خاموشِ پایان است.

**تو با بوسه‌ای، به رفتنت رسمیت بخشیدی

و من، با همان بوسه،

هنوز به ماندنت ایمان داشتم...**

لبانت به وداع آغشته بود

و من ، در تب‌وتابِ تمنّا

از بوسه‌ات ، وعدهٔ ماندن می‌خواندم.

تو مرا بوسیدی تا رفتنت را

در سکوتی بی‌گناه پنهان کنی،

و من تو را بوسیدم

تا انکار کنم آن حقیقتِ تلخ را

که در سردیِ آغوشت

پیش از لبانت، به پایان رسیده بود.

** و آخرین بوسه

نه عصارهٔ عشق ،

بلکه مرثیهٔ خاموشِ عشقی‌ست

که یک‌سو پیش‌تر از دیگری،

به خاک سپرده شده است

از جانب تو ...**

و چه تلخ است ،

وقتی کسی را با تمامِ جانت می‌بوسی

و او ، تنها برای آخرین بار،

نقشِ دوست‌داشتن را بازی می‌کند...

** تو بوسیدی تا رفتنت آسان‌تر شود،

و من بوسیدم تا رفتنت را باور نکنم...**

بامداد ۱۷ مهر ۱۴۰۵